![]() |
![]() |
|
| چه زیباست هنگامی که قطرات باران بر روی گلبرگهای شقایق به رقص و پایکوبی می پردازند |
|
ناصر عبدالهی هم رفت
یاد و نامش گرامی
باد |
|
+ نوشته شده در
سی ام آذر 1385ساعت 10:28 توسط لیلا |
|
|
تقديم به تو
قاصدک آرزوهای من تویی تو
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم آذر 1385ساعت 15:35 توسط لیلا |
|
لیلای عزیزم تقدیم به تو
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:39 توسط لیلا |
|
|
تقدیم به پاکترین دختر دنیا:لیلای عزیزم از يــــاد رفتـــــــــه
|
|
+ نوشته شده در
نوزدهم آذر 1385ساعت 7:58 توسط لیلا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
نوزدهم آذر 1385ساعت 7:56 توسط لیلا |
|
|
نمی دانم چه خواهی کرد ...
روزی که دریابی در جای جای این شهر ، برتن دیوارهای سنگی و گلی ، بر زمین و آسمان ، رد پای نگاه های خسته ام در جستجوی تو سنگینی می کند . روزی که دریابی روزگارانی نفست گرانقیمت ترین نفسها بوده است . نمی دانم چه خواهی کرد ... روزی که بدانی برایم از هر کس و هر چیز با ارزش تر بوده ای . روزی که بدانی در نبودت چه عاجزانه سوختم و در حسرتت چه ملتمسانه شکسته ام و در انتظارت چه آرزومندانه تصویر عشق را رنگ زده ام .
|
|
+ نوشته شده در
پانزدهم آذر 1385ساعت 15:9 توسط لیلا |
|
|
امشب مي خواهم از تو بنويسم تو را چگونه بستايم؟
|
|
+ نوشته شده در
چهاردهم آذر 1385ساعت 17:57 توسط لیلا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهاردهم آذر 1385ساعت 17:50 توسط لیلا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم آذر 1385ساعت 17:32 توسط لیلا |
|
|
قسم نخور به جونم از جون خودت مایه بذار خوش ندارم ببینمت اسممو به زبون نیار تو از همونا هستی که به قول یارو گفتنی صبحا که از خواب پا میشی نقاب به صورت میزنی یه روزی عاشقت بودم اونم چه عاشقی خفن یه کشته مرده واسه تو یه عشق پوشیده کفن ما فکر میکردیم که دلت کوچیک مادرزادیه نمی دونستیم که اندازه استادیوم آزادیه پاتوق یه عده باشه یه دیکته پُر از غلط هر کی که از راه برسه فوری بشه پسر خاله ات بذار تا حرف آخرو بگم بدون چند و چون منو از MP3 دوست پسرات جدا بدون کی گفته مااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دل نداریم؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم آذر 1385ساعت 17:32 توسط لیلا |
|
|
من از چشمان خود اموختم رسم محبت را که هر عضوی به درد ايد به جايش ديده ميگريد...
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم آذر 1385ساعت 17:26 توسط لیلا |
|
|
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم من که خود افسانه می یرداختم عاقبت افسانه مردم شدم ای سکوت ای مادر فریادها ساز جانم از تو یر اوازه بود تا در اغوش تو راهی داشتیم چون شراب کهنه شعرم تازه بود در یناهت برگ و بارمن شکفت من ندیدم خوشتر از جادوی تو ای سکوت ای مادر فریادها گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی تا بگیری دادمن گر سکوت خویش را می داشتم زندگی یر بود از فریاد من
|
|
+ نوشته شده در
هشتم آذر 1385ساعت 15:34 توسط لیلا |
|
|
باز کن پنجره ها را که نسیبم
روز میلاد اقاقیها را جشن می گیرد وبهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه ی چلچله ها برگشتند وطراوت را فریاد زدند کوچه یکارچه اوازشده است و در خت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست بازکن ینجره ها را ای دوست
|
|
+ نوشته شده در
هشتم آذر 1385ساعت 15:2 توسط لیلا |
|
|
با شبنم اشک من ای نیلوفر شب
گلبرگهای خویش را شاداب تر کن هر صبح از دامان خود خاکسترم را برگیر ودر چشمان بخت بی هنر کن ای صبح ای شب ای سپیدی ای سیاهی ای اسمان جاودان خاموش دل تنگ ای ساحل سبز افق ای کوه ای باد ای شعر ای رنج ای یاد ای غم که دست مهربانت جاودانه چون تاج زرین بر سرم بود بازیچه دست شما فرسود فرسود ای خیمه شب بازان افلاک ای چهر پردازان چالاک وقت است صندوق عدم را در گشایید بازیچه فرسوده را پنهان نماید ای دست ناپیدای هستی بازیچه چون فرسوده شد بازیچه نو کن ای مرگ با ان داس خونین این ساقه پژمرده را دیگر درو کن ای ادمک سازان بی باک ای خیمه شب بازان افلاک ای چهره پردازان چالاک من هدیه اوردم رضاوفرهادم را دنبا ل ین بازیچه های نو بیائید ای دست ناپثدای هستی با اولین لبخنده فردا خورشید خونین را بیفروز مهتاب غمگین را بیاویز در پرده تزویر رنگین با نقمه نیرنگ تقدیر چون هفته ها ماهها قرنها پیش این ادمکهای ملول بی گنه را هر جا به هر سازی که می خواهی برقصان تو مانده ای بااین همه رنگ من میروم با اخرین حرف ای خیمه شب باز در غربت غمگین ودرد الود این خاک ازاده ای زندانی توست قربانی قهر خدا نامش محبت زنجیر از پایش جدا کن او را چو من از دام تزویرت رها کن همراه این ازرده درد اشنا کن
|
|
+ نوشته شده در
هفتم آذر 1385ساعت 10:54 توسط لیلا |
|
![]() ![]() تولدی دیگر! همچو برگی که خزان میدهد او را بر باد |
|||||||
|
+ نوشته شده در
یکم آذر 1385ساعت 14:39 توسط لیلا |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکم آذر 1385ساعت 14:9 توسط لیلا |
|
|
اگه مثل یه سایه برات باری نباشم
آری،آغاز دوست داشتن زيباست گرچه پايان راه نا پيداست من ديگربه پايان راه نمی انديشم که همــين دوســت داشـتن زيبــاســت
اين بار من يكبارگي در عاشقي پيچيده ام اين بار من يكبارگي از عافيت بريده ام در عاشقي در عاشقي در عاشقي پيچيده ام دل را از خود بر كنده ام با چيز ديگر زنده ام عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزانده ام در عاشقي پيچيده ام در عاشقي در عاشقي در عاشقي پيچيده ام در ديده من درآ وز چشم من بنگر مرا زيرا بدون از ديده ها منزلگهي بگذيده ام در عاشقي پيچيده ام در عاشقي در عاشقي در عاشقي پيچيده ام |
|
+ نوشته شده در
یکم آذر 1385ساعت 14:7 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مهربانم !
بگذار تا بگویم که چگونه چشم به در دوخته تا تو با امدنت انتظارم را به سر بری و من چون مسافری غریب دل به امید امدن همسفر جاده’ تنهایئم بسته ام محبوبم شور شوق زیستن درونم زنده شده است ودل به فردا سپرده ام تا شاید زمانه از در سازگاری با من کنار اید دوستان عزیزم ممنونم که با امدنتون به کلبه حرفهای دلتنگی من باعث میشین بیشتر از بیش تلاشمو بکنم همتونو دوست دارم باور کنید |
| پیوندهای روزانه |
|
کبوتر سر گشته آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 اردیبهشت 1387 آبان 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
دفتر خاطرات یه دیو ونه بدنسازی و فیتنس( تناسب اندام رزیم لاغری پایدار) پروانگی های من و همرازم ماهک |
|
RSS
|