تبليغاتX
حرفهای دلتنگی
چه زیباست هنگامی که قطرات باران بر روی گلبرگهای شقایق به رقص و پایکوبی می پردازند
ناصر عبدالهی هم رفت

 

  یاد و نامش گرامی

     

       باد

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1385ساعت 10:28  توسط لیلا | 

 

تقديم به تو

 


عشق یعنی تو باغ اون چشمهای سیات


دل رو تا چشمه سار مهربونی بردن

 

قاصدک آرزوهای من تویی تو


عشق پر از مهر و وفای من تویی تو


بیا تا با هم دیگه زندگی رو اغاز کنیم


دو تا کبوتر بشیم و رو ابرها پرواز کنیم

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1385ساعت 15:35  توسط لیلا | 
لیلای عزیزم تقدیم به تو

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:39  توسط لیلا | 

تقدیم به پاکترین دختر دنیا:لیلای عزیزم

از يــــاد رفتـــــــــه

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1385ساعت 7:58  توسط لیلا | 


 

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1385ساعت 7:56  توسط لیلا | 
نمی دانم چه خواهی کرد ...

 روزی که دریابی در جای جای این شهر ، برتن دیوارهای سنگی و گلی ، بر زمین و آسمان ، رد پای نگاه های خسته ام در جستجوی تو سنگینی می کند .

 روزی که دریابی روزگارانی نفست گرانقیمت ترین نفسها بوده است .

 نمی دانم چه خواهی کرد ...

 روزی که بدانی برایم از هر کس و هر چیز با ارزش تر بوده ای .

 روزی که بدانی در نبودت چه عاجزانه سوختم و در حسرتت چه ملتمسانه شکسته ام و در انتظارت

چه آرزومندانه تصویر عشق را رنگ زده ام .

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پانزدهم آذر 1385ساعت 15:9  توسط لیلا | 

امشب مي خواهم از تو بنويسم
و چه سخت است نانوشته ها را نوشتن
واژه هاي بي حرف ؛ بي صدا
بالا تر از محبت را چه مي خوانند؟
رها تر از عشق را چه مي نامند؟
مي خواهم دنيايي بسازم به نام تو
و در آن بردارم فاصله را
حذف كنم غربت را
چشم ها بي پايان
همه بر مفرش فيروزه ز تو بنويسند
تو را اي شاه كليد واژه هاي آسماني

تو را چگونه بستايم؟

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1385ساعت 17:57  توسط لیلا | 
 

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1385ساعت 17:50  توسط لیلا | 

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1385ساعت 17:32  توسط لیلا | 

قسم نخور به جونم از جون خودت مایه بذار

 

خوش ندارم ببینمت اسممو به زبون نیار

 

تو از همونا هستی که به قول یارو گفتنی

 

صبحا که از خواب پا میشی نقاب به صورت میزنی

 

یه روزی عاشقت بودم اونم چه عاشقی خفن

 

یه کشته مرده واسه تو یه عشق پوشیده کفن

 

ما فکر میکردیم که دلت کوچیک مادرزادیه

 

نمی دونستیم که اندازه استادیوم آزادیه

 

پاتوق یه عده باشه یه دیکته پُر از غلط

 

هر کی که از راه برسه فوری بشه پسر خاله ات

 

بذار تا حرف آخرو بگم بدون چند و چون

 

 منو از MP3 دوست پسرات جدا بدون

کی گفته مااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دل نداریم؟!

 

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1385ساعت 17:32  توسط لیلا | 

من از چشمان خود اموختم رسم محبت را  

که هر عضوی به درد ايد به جايش ديده ميگريد...

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1385ساعت 17:26  توسط لیلا | 
من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

 من که خود افسانه می یرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم از تو یر اوازه بود

تا در اغوش تو راهی داشتیم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در یناهت برگ و بارمن شکفت

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری دادمن

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی یر بود از فریاد من 

 

 

 

+ نوشته شده در  هشتم آذر 1385ساعت 15:34  توسط لیلا | 
باز کن پنجره ها را که نسیبم

روز میلاد اقاقیها را

جشن می گیرد

وبهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه ی چلچله ها برگشتند

وطراوت را فریاد زدند

کوچه یکارچه اوازشده است

و در خت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

بازکن ینجره ها را ای دوست

 

+ نوشته شده در  هشتم آذر 1385ساعت 15:2  توسط لیلا | 
با شبنم اشک من ای نیلوفر شب

گلبرگهای خویش را شاداب تر کن

هر صبح از دامان خود خاکسترم را

برگیر ودر چشمان بخت بی هنر کن

ای صبح ای شب ای سپیدی ای سیاهی

ای اسمان جاودان خاموش دل تنگ

ای ساحل سبز افق ای کوه ای باد

ای شعر ای رنج ای یاد

ای غم که دست مهربانت جاودانه

چون تاج زرین بر سرم بود

بازیچه دست شما فرسود فرسود

ای خیمه شب بازان افلاک

ای چهر پردازان چالاک

وقت است صندوق عدم را در گشایید

بازیچه فرسوده را پنهان نماید

ای دست ناپیدای هستی

بازیچه چون فرسوده شد بازیچه نو کن

ای مرگ با ان داس خونین

این ساقه پژمرده را دیگر درو کن

ای ادمک سازان بی باک

ای خیمه شب بازان افلاک

ای چهره پردازان چالاک

من هدیه اوردم رضاوفرهادم را

دنبا ل ین بازیچه های نو بیائید

ای دست ناپثدای هستی

با اولین لبخنده فردا

خورشید خونین را بیفروز

مهتاب غمگین را بیاویز

در پرده تزویر رنگین

با نقمه نیرنگ تقدیر

چون هفته ها ماهها قرنها پیش

این ادمکهای ملول بی گنه را

هر جا به هر سازی که می خواهی برقصان

تو مانده ای بااین همه رنگ

من میروم با اخرین حرف

ای خیمه شب باز

در غربت غمگین ودرد الود این خاک

ازاده ای زندانی توست

قربانی قهر خدا  نامش محبت

زنجیر از پایش جدا کن

او را چو من از دام تزویرت رها کن

همراه این ازرده درد اشنا کن

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1385ساعت 10:54  توسط لیلا | 

عشق آزمون زندگی ماست. به راستی چرا عشق راهی کم گذر است؟ و چرا چون سرابی از مردمان می گذرد؟ و در نهایت چرا وقتی همه خواهان عشقیم, تنها معدودی از ما این والاترین تجربه ی انسانی را با تمام وجود و در تمام بعد الهی آن و به اصیل ترین شیوه لمس می کنند؟

تا انسانها از روي غرور و به دروغ از عشق نگويند !

خدایا عشق چی است
|
 
تقدیم به کسی که عشق را در وجود خود قرار داد ولی هرگز به من نگفت:

همه جان پر شد ز دردم

كه تويي مرهم دردم

من به مرهم نياز دارم

بيا اي الهه ي قلبم 

كه تويي مرهم دردم

همه جان من فداي آن دو قلبی

كه نگار كرده اي تو به آن جدار قلبم

دل من فداي عشقت كه به 

عشق پاك تو من تا ابد نياز دارم

همه جان پر شد ز دردم

عشق پاك تو من تا ابد نياز دارم

عشق پاك تو من تا ابد نياز دارم

 
world pic gallery .... niayesh

تولدی دیگر!
 
در ازدحام این همه ادم دلم گرفت
دلبسته ام نبودی و کم کم دلم گرفت
از روز اول خلقت به یک نگاه
دیوانه تو گشتم و از غم دلم گرفت
پروانه شدی، پرو بالم به باد رفت
در حسرت نگاه تو بودم دلم گرفت
در حسرت نگاه تو در برزخ خودم
یک سیب هم نچیدم و ماندم دلم گرفت
من خودم مقصر این ماجرا نبودم
از این همه لجاجت تو دلم گرفت!
 
فاصله ،اه می شود پشت نگاه پنجره
کوچه نگاه می شود پشت نگاه پنجره
سردی بغض یک گلو تا ته کوچه میرود
بعد تباه می شود،پشت نگاه پنجره
باز گلایه میرود ،میان چین پرده ها
گریه پناه می شود پشت نگاه پنجره
باز غروب امده کنج دو چشم منتظر
واژه گناه می شود پشت نگاه پنجره
!

 

همچو برگی که خزان میدهد او را بر باد
میرود نقش من اهسته و ارام از یاد
خانه ام گر چه خراب از غم بسیار تو شد
خانه ات تا ابد ای شادی دلها اباد
وه که پوسیدم از این دور مکرر در بند
هیچ کس کاش چو من بندی ِ بیداد مباد
وقت سر گشتگی ام بر لب من مهر زدند
تا نگویم چه در این وادی حیرت رُخ داد
گفتم این گردش بیهوده در این دایره چیست؟
اسمان خون شد و در دامن دریا افتاد
عرضه کردیم به عالم غم پنهان و دریغ
گره از کار فرو بسته ما کس نگشاد
دیگر این مامن دیرینه ندارد شوقی
دل سپردیم به طوفان بلا، باداباد!

+ نوشته شده در  یکم آذر 1385ساعت 14:39  توسط لیلا | 
وقتی از تو میخونم تازه میفهمم که چه زیبا و شیرینه از تو گفتن وقتی به عکست نگاه میکنم احساس میکنم که داری با من حرف میزنی  و هنوز هم اون تبسم زیبا رو روی لبات میبینم اما خوب میدونم که هنوز دوستم داری و دوست دارم

+ نوشته شده در  یکم آذر 1385ساعت 14:9  توسط لیلا | 

اگه مثل یه سایه برات باری نباشم
می خوام حتی یه لحظه ازت جدا نباشم  (لیلا)

آری،آغاز دوست داشتن زيباست

گرچه پايان راه نا پيداست

من ديگربه پايان راه نمی انديشم

که همــين دوســت داشـتن زيبــاســت

 

اين بار من يكبارگي

در عاشقي پيچيده ام

اين بار من يكبارگي

از عافيت بريده ام

در عاشقي در عاشقي در عاشقي پيچيده ام

دل را از خود بر كنده ام

با چيز ديگر زنده ام

عقل و دل و انديشه را

از بيخ و بن سوزانده ام

در عاشقي پيچيده ام

در عاشقي در عاشقي در عاشقي پيچيده ام

در ديده من درآ

وز چشم من بنگر مرا

زيرا بدون از ديده ها

منزلگهي بگذيده ام

در عاشقي پيچيده ام

در عاشقي در عاشقي در عاشقي پيچيده ام

+ نوشته شده در  یکم آذر 1385ساعت 14:7  توسط لیلا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مهربانم !
بگذار تا بگویم که چگونه چشم به در دوخته تا تو با امدنت انتظارم را به سر بری و من چون مسافری غریب دل به امید امدن همسفر جاده’ تنهایئم بسته ام
محبوبم شور شوق زیستن درونم زنده شده است ودل به فردا سپرده ام تا شاید زمانه از در سازگاری با من کنار اید

دوستان عزیزم ممنونم که با امدنتون به کلبه حرفهای دلتنگی من باعث میشین بیشتر از بیش تلاشمو بکنم همتونو دوست دارم باور کنید


پیوندهای روزانه
کبوتر سر گشته
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
اردیبهشت 1387
آبان 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
دفتر خاطرات یه دیو ونه
بدنسازی و فیتنس( تناسب اندام رزیم لاغری پایدار)
پروانگی های من و همرازم
ماهک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM